تبليغاتX
MoAni & MemBo
MoAni & MemBo

حسنی نگو... بلا بگو ...

دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 14:54

 



 

 حسنی نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه  سیما جون ،نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون

هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی  شاپ

نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟

نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟!

نه نمی دم نه نمی دم

 

گل پری جون با زانتیا

ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟

دارم میرم به سلمونی

که شب برم به مهمونی

گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین

یه کمی به من سواری می دی ؟!

نه که نمی دم

چرا نمی دی ؟

واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم

اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

 

در واشد و پریچه

با ناز اومد توو کوچه

پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟

مامان پری ،از اون بالا

نگاه می کرد توو کوچه را

داد زد وگفت : اوی ! بی حیا

برو خونه تون تورا بخدا

دختر ریزه میزه

حسابی فرز وتیزه

اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

 

نازی اومد از استخر

تو پوپکی یا نازی ؟

من نازی جوانم

میای بریم کافی شاپ؟

نه جانم

چرا نمی ای ؟

واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب

اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

 

حسنی یهو مثه جت

رسید به یک کافی نت

ان شد ورفت تو چت رووم

گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟

چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی

علافی کرد وبازی

خوشحال وشادمونه

رفت ورسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟

اره می خوام اره میخوام

 چاهارتا شرعن بگیرم ؟ 

اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو

یه خورده ابروهاشو

درست وراست وریس کرد

رفت و توو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت وشاد شد

زی ذی شد و دوماد  شد

 


نوشته شده توسط MoAni | لينك به اين مطلب |


سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 0:0

مي دوني ؟

يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني .....

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد

مي دو ني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي............

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم

*******************************************************************

 


نوشته شده توسط MemBo | لينك به اين مطلب |

تقدیم به شیرین ترین بهونه ی زندگیم ...

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 17:47

 

صدایم کن

صدایت گرم مهر است

مرا آرامش و ایمان ببخشد

مرا ویران کند گاهی صدایت

به وقتی خانه ای از جان ببخشد

صدایم کن

من اینجا بی تو هیچم

مرا از هیچ ویران کن دوباره

مرا امید ده در وقت مردن

مکن شبهای من را بی ستاره

صدایم کن

که دل طاقت نیاورد

میان لحظه ها پرپرشد و مرد

گل گلدان لبخند لبانم

بدون بودنت افسرد و پژمرد

کجایی ای صدای هر چه لبخند

صدای مهربانی

قلب و پیوند

بیا جانی دوباره بر تنم ده

امید تازه ای در شب بپا کن

صدای خواهش من راتو بشنو

بیا فکری برای لحظه ها کن

صدایم کن

صدای تو چه زیباست

مرا مجنون تر از مجنون فدا کرد

میان اینهمه دلدادگی ها

صدای تو مرا کشت و فنا کرد

صدایم کن

مرا از من رها کن

مرا با خود ببرامید باقی

بیا روح مرا از تن جدا کن

 

              

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويی
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که دلش پیش توه
وقتي چشمات تهي ازهر تصوير شد به ياد بيار کسي رو که تصویر تو همیشه جلو چشماشه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که تنهاست و منتظر تو
وقتي به دستات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که آرزو داره دستای تو رو تو دستاش بگیره .....

                   مثل همیشه زیبا و دلنشین

 

 


نوشته شده توسط MoAni | لينك به اين مطلب |


یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 20:20

 

دستم بگیر ، دستم را تو بگیر ...التماس دست هایم را بپذیر ...

درمانی باش پیش از آنکه بمیرم

آوازی باش ..... همدردی باش .....

آغازی باش تا پایان نپذیرم

آغوشی باش تا عطر نفس هایت گرمم کند ...

لبخندی باش در روز و شب من

درهم شکست از گریه لب من ....

بارانی باش در این کویر تشنه ام

 دوستت دارم...

همین...

 

 

 


نوشته شده توسط MoAni | لينك به اين مطلب |

درود....

دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 13:52
درود فراوون به شما دوستان عزیز

تاخیر بیش از حد مارو به بزرگی خودتون ببخشید.

همکار ارجمندم که سخت مشغول درس و دانشگاهه و منم موجود بدبخت و فلاکت زده ی پشت کنکوریم

بهمون حق بدین که دیر به دیر سر بزنیم.حالا اینارو بی خیال

 

سال نو شما مبارک

 

انشالله سالهای سال در کنار خانوادتون زندگی خوب و خوشی داشته باشین.

با آرزوی سالی پر از موفقیت برای شما دوستان عزیز

 

عطر نرگس .رقص باد . نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...

 

.................................. 

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

 وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

 وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

 و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

 مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

 زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

 وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

 برای تو می تپد

 

 

 

 


نوشته شده توسط MoAni | لينك به اين مطلب |


پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 20:7

استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  
 
شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی كن....
زندگی همینه

 

 


نوشته شده توسط MemBo | لينك به اين مطلب |

آخرين مطالب نوشته شده
حسنی نگو... بلا بگو ...

تقدیم به شیرین ترین بهونه ی زندگیم ...

درود....

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟
راز معرفت
ماه شعبان...
What's The Meaning Of The Man
بابای عزیــــــــــــــــــزم روزت مبارک
من برگشتم.........

همچو گیسوی بلند تو شبی ...
نوروز و نرگس
صدایم کن ...
سپندر مذگان

مهربانم٬اي خوب!
اي آب ...
باز باران ...





عکس های نانسی عجرم